حکایت شمارهٔ ۴۰
С Саади
0
Altın Yaprak
طایفه رندان به خلاف درویشی به در آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند
شکایت از بی طاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی رفت
گفت ای فرزند خرقه درویشان جامه رضاست هر که در این کسوت تحمل بی مرادی نکند مدعی است و خرقه بر او حرام
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
عارف که برنجد تنک آب است هنوز
گر گزندت رسد تحمل کن
که به عفو از گناه پاک شوی
ای برادر چو خاک خواهی شد
خاک شو پیش از آن که خاک شوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş