حکایت شمارهٔ ۸
С Саади
0
Altın Yaprak
پیرمرد ی را گفتند چرا زن نکنی
گفت با پیرزنانم عیشی نباشد
گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری
گفت مرا که پیرم با پیرزنان الفت نیست پس او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد
پر هفتا ثله جونی می کند
عشغ مقری و خی بنی چش روشت
زور باید نه زر که بانو را
گزر ی دوست تر که ده من گوشت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş