حکایت شمارهٔ ۸
С Саади
0
Altın Yaprak
یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد
پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی
گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم
یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده
که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن
رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند
باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş