شمارهٔ ۶
С Саади
0
Altın Yaprak
حالم از شرح غمت افسانهایست
چشمم از عکس رخت بتخانهایست
هر کجا بدگوهری در عالمست
در کنار آنچنان دردانهایست
بر امید زلف چون زنجیر تو
ای بسا عاقل که چون دیوانه ایست
گفتم او را این چه زلفـ
گفت هان فی الجمله در
از لبش یک نکته ای
وز خمش یک قطره ای پیمانه ایست
با فروغ آفتاب حســن او
شمع گردون کمتر از پروانه ایست
نازنینا رخ چه می پوشی ز من
آخر این مسکین کم از بیگانه ایست
از بت آزر حکایت ها کنــند
بت خود این است از
دل نه جای توست آخر چــون کنم
در جهانم خود همین ویرانه ایست
این نه دل خوانند کیـ
این نه عشق است از
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş