شمارهٔ ۱۲۱
س سعیدا
0
Altın Yaprak
آن چشم دل سیه که زمامم گرفته است
از دست اختیار عنانم گرفته است
من تیغ نیستم که به چرخم فتاده کار
پس از چه رو فلک به فسانم گرفته است
شد گرد راه توسن دل بیستون دل
حق نگاه سرمه فشانم گرفته است
بالله من نه نیکم و نی ز اهل دانشم
بیهوده آسمان به گمانم گرفته است
در روز بازخواست کجا می کند قبول
ترک ستمگر آنچه نهانم گرفته است
بربسته است کثرت خمیازه راه حرف
دست خمار باده دهانم گرفته است
محبوب زیر بال و پر و طوق بندگی
حقا که طرز فاخته جانم گرفته است
شادی کناره گیر که در بزم روزگار
غم با دو دست خود ز میانم گرفته است
افلاک باز بی سر و پا چرخ می زند
آه دل کدام ندانم گرفته است
سلطان غم نگر که سعیدا به زور فکر
اقبال و بخت و تخت روانم گرفته است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş