شمارهٔ ۲۲۷
س سعیدا
0
Altın Yaprak
نه خوی از جبهه آن دلبر مغرور می بارد
به چشم من ز روی آفتابش نور می بارد
ندارم در نظر گر بحر شور غم چرا دایم
ز چشم گوهرافشان من آب شور می بارد
نم تردامنی سرسبز خواهد کرد خاکم را
چه شد گر ابر رحمت بر سر مغفور می بارد
ز مستی تاک می پیچد به خود سر می کشد هر سو
که کیفیت مدام از دانه انگور می بارد
اگرچه سنگ و چوب از هر طرف بر دار می آید
ولی از عشق نصرت بر سر منصور می بارد
سعیدا روی خشکی تا ابد زخمم نمی بیند
که از هر چشمه داغم نم ناصور می بارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş