شمارهٔ ۲۳۷
س سعیدا
0
Altın Yaprak
به هنگام دعا زاهد نظر بر آسمان دارد
امید دانه گندم مگر از کهکشان دارد
چه گویم با چنان شوخی که در نظاره اول
خدنگ ناز و چشم مست و تیغ بی امان دارد
به جان طور آتش از تجلای تو پیدا شد
ز دست توست هر داغی که در دل آسمان دارد
ز بیداد تو در پیش که گویم چون تو می دانی
دلم از خنجر ناز تو زخم بی نشان دارد
سعیدا هر کمالی را زوالی در کمین باشد
که هر سودی که ماه نو کند آخر زیان دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş