شمارهٔ ۳۰۷
س سعیدا
0
Altın Yaprak
آن که پشت دست رد بر نقره و زر می زند
سکه همت به روی مهر و اختر می زند
می شود یا زلف خط یا کاکل سرگشته ای
از چراغ بخت ما دودی که سر برمی زند
برزخ دریا نه موج است این که از تعجیل عمر
می کشد از آستین دستی و بر سر می زند
هرکه آمد چند روزی جا در این کاشانه کرد
آخر از این ششدر بربسته بر در می زند
کمتر از تاج کیانی نیست مجنون تو را
طفل شوخی گر ز کویت سنگ بر سر می زند
آمد و سنگ به جایی زد به جان باطلان
طعنه بی جا به ابراهیم آذر می زند
آهن سردی است می کوبد سعیدا هرکه او
بهر تحصیل مرادش حلقه بر در می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş