شمارهٔ ۴۹۴
س سعیدا
0
Altın Yaprak
به هر چمن که وصال تو را خیال کنم
چون گل به خون جگر رنگ خویش آل کنم
به صد زبان نشود اشتیاق من ظاهر
چو گل به باد صبا گر بیان حال کنم
چنان خیال تو جا کرده است در جانم
که گر به خویش بیایم تو را خیال کنم
امید هست ز لطف خدای بی همتا
که قصر و خانه بدخواه پایمال کنم
به سر من که زبان خیال محرم نیست
به خامه دو زبان چون بیان حال کنم
بیار باده و با محتسب بگو چون است
که خون دشمن دین را به خود حلال کنم
امید هست سعیدا ز لطف همت دوست
که عمر باقی خود صرف در وصال کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş