شمارهٔ ۵۰۲
س سعیدا
0
Altın Yaprak
من نه این آب روان از لب جو می بینم
نفس اوست که من از دم او می بینم
آنچه در جام جم از دور تماشا می کرد
گاه در شیشه و خم گه به سبو می بینم
با وجودی که نه بیش است و نه کم از کم و بیش
هر طرف می نگرم جلوه او می بینم
توبه زلف و خط و خالی گرو و من به نگاه
تو ز گل رنگ و رخ و من همه او می بینم
هر کجا پیرهن دوستی و مهر و وفاست
چاک گردیده ز دست تو رفو می بینم
نظر از خویشتن آن روز که برداشته ام
شکر ایزد که سعیدا همه او می بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş