شمارهٔ ۵۰۵
س سعیدا
0
Altın Yaprak
از پریشانی نه سرگردان چو کاکل می شوم
غنچه ام هرگه پریشان می شوم گل می شوم
نیست در بی رحمیش حرفی همین در کشتنم
او تحمل می کند من بی تحمل می شوم
خار خشکم باغبانا آتشی بر من بزن
باد اگر دامن زند ز اهل تجمل می شوم
گر نمایم خار در چشم عزیزان دور نیست
من که آخر خود چراغ صبحم و گل می شوم
آه در دل خاک بر سر رو به صحرا می کنم
خوش به سامان می روم یار توکل می شوم
از پریشانی سعیدا نیستم غمگین که من
غنچه ام هرگه پریشان می شوم گل می شوم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş