شمارهٔ ۵۱۳
س سعیدا
0
Altın Yaprak
خویش را بر صف مژگان تو مستانه زدیم
ساغر عهد شکستیم به پیمانه زدیم
صورت قلب نمودیم به هر جا رفتیم
بسکه ما نقش دغل بر دل دیوانه زدیم
تا خبردار شود کافر و مؤمن از عشق
بانگ در کعبه و ناقوس به بتخانه زدیم
حسن معنی بدرخشید چو با پنجه فکر
گره زلف عروسان سخن شانه زدیم
غیر با بی ادبی تا نه درآید این جا
قفل لب بوسه کنان بر در میخانه زدیم
نه چو خورشید گذشتیم ز دار عالم
پشت پا بر فلک از همت مردانه زدیم
شعله شمع مپندار که آتش باشد
مشت آبی است که بر آتش پروانه زدیم
فارغ از سایه اقبال هما گردیدیم
خیمه خویش چو بر گوشه ویرانه زدیم
دایم از باده معنی دل ما سرشار است
تا به لب مهر خموشی لب پیمانه زدیم
قطع کردیم لباس دو جهان را از بر
بخیه بر خرقه تجرید فقیرانه زدیم
یاد می داد سعیدا ز اثاث فغفور
هر سفالی که در او باده رندانه زدیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş