شمارهٔ ۵۸
س سعیدا
0
Altın Yaprak
کاکل کمند زلف تو شد دام آفتاب
تا شد غزال چشم سیه رام آفتاب
زان دم که ماه روی تو را دیده ام به خواب
هرگز نبرده ام به غلط نام آفتاب
زان رو که ناز گوشه ابرو بود بلند
مه می شود هلال به پیغام آفتاب
لعل لبش به چشم سیاهش نمی رسد
نسبت به جام می نکنم جام آفتاب
آغاز مهر نیم دمی صبح صادق است
یک شام بیش نیست سرانجام آفتاب
هر شب برای داشتن پاس خاطر است
مشعل فروزی فلک و بام آفتاب
هرگز نیافت روزی خود غیر قرص نور
تا لقمه خوار خوان تو شد کام آفتاب
هرگز ندیده ایم سعیدا ز مفلسی
یک خرقه درست بر اندام آفتاب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş