شمارهٔ ۱۲۴
ص صفای اصفهانی
0
Altın Yaprak
به تار موی بتی شد سلاسل دل من
ببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من
کشیده ابروی آن ترک نیم مست کمان
پی شکار دل این مرغ نیم بسمل من
به پرده دیدم و بی پرده در شمایل او
به شکل صورت تصویر شد شمایل من
چه فتنه بود که رفت از مقابل من و باز
نشسته است شب و روز در مقابل من
بزاد عشقم و پرورد و کشت و برد خاک
ندانم از چه بزاد آنکه بود قاتل من
بسوخت ز آتش و خاکسترم سپرد به باد
چه آب بود که از او سرسته شد گل من
خیال مغز به سر دارم و نهفته به پوست
به مغز خشک ببین و خیال باطل من
همیشه در سفرم باز در مقام خودم
که هم ترازوی ما هست برج محمل من
هزار مرحله طی کرده راه مانده هنوز
ز من بپرس که گویم کجاست منزل من
پدید گشت به یک عمر جستجوی که بود
من آنکه می دوم اندر قفاش در دل من
چه پرده بود که روشن نبود دیده دل
ز طلعتی که بود آفتاب محفل من
یکی ست شاهد و مشهود و آشکار و نهان
شوید جمع و نمایید حل مشکل من
فنای کون و مکان باشد و بقای صفاست
همانکه پیش تو دریاست هست ساحل من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş