شمارهٔ ۳
ص صفای اصفهانی
0
Altın Yaprak
بنشین به پس زانو در مصطبه جان ها
تا چند همی گردی بر گرد بیابان ها
بگذار سر ای سالک بر پای گدای دل
تا تاج نهند از سر در پای تو سلطان ها
در مزرعه دنیی حاصل نتوان بردن
در مزرعه گر بارد از چشم تو باران ها
با کوه اگر گویم این راز ز هم ریزد
گویی دل سنگینت زد پتک به سندان ها
بشکافت به طنازی بشکست به طراری
تیرش همه جوشن ها زلفش همه پیمان ها
آن ماه همی تابد آن سرو همی روید
در زاویه دل ها از باغچه جان ها
از چرخ چرا جویی کز تست پریشان تر
سری که بود پنهان در سینه انسان ها
شاهی که بود درویش سلطان دلست ار نه
بر تخت همی ماند بر صورت ایوان ها
شاهنشه فقرستی شایسته سلطانی
مردست که خواهد برد این گوی ز میدان ها
سلطان که بود آدم از دیو نپرهیزد
شمشیر یداللهی برد سر شیطان ها
با دوست نیندیشم در این دی و این بهمن
آن طرفه بهار خوش با آن گل و ریحان ها
ابروی نگار من ابطال کشد در خون
زین طرفه کمان آمد بر سینه چه پیکان ها
این سر نتوان گفتن جز بر سر دار ای دل
اسرار صفا یکسر ثبتست به دیوان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş