شمارهٔ ۱۳۶
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
گردون ماهی جوان ندارد
بستان سروی روان ندارد
ماه فلکی زبان نداند
سرو چمنی چمان ندارد
دل در خم زلف سر کجت راست
یک مو سر این وآن ندارد
برچهر تو بلبل از تماشا
هرگز غم گلستان ندارد
ما را چو بهار عارضت کو
باغی که ز پی خزان ندارد
با درج تو غنچه را چه دعوی
تنگ است ولی دهان ندارد
از هر نگهت دلی است صد چاک
از غمزه کس این سنان ندارد
دل سوخت تمام و کس ندانست
یا آتش ما دخان ندارد
رسوای جهان شود صفایی
سر تو اگر نهان ندارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş