شمارهٔ ۱۵۲
ص صفایی جندقی
0
Altın Yaprak
صفایی از سر کوی تو کی سفر می کرد
اگر فراقش از این ماجرا خبر می کرد
گرفت دامنش آخر ز شوم بختی ها
همان قضیه که عمری از آن حذر می کرد
قدم به در ننهادی ز آستان شهود
اگر فراق یکی سر ز غیب بر می کرد
به یاد آن رودش جاری اشک از مژه خون
که خاکپای ترا سرمه بصر می کرد
هم از نخست اگر پند من شنیدی دل
کجا مرا چو خود اینگونه دربه در می کرد
به رویم از مژه خوناب دل نیفشاندی
دو دیده گو به رخش ترک یک نظر می کرد
ز آشیان نفتادی به دام طایر دل
دو روز اگر همه سر زیر بال و پر می کرد
مشبک است ز تیر تو ورنه دل خود را
فراز تیغ توام سینه سان سپر می کرد
چرا به فراق گذارد کسش صفایی تیغ
به طیب خاطر اگر خامه ترک سر می کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş