۲- جذبه
S Safi
0
Altın Yaprak
عشق چون آمد رود تدبیرها
بگسلد عشاق را زنجیرها
یک قدم ننهد به جز بر حکم دوست
چون پیامی داند از درگاه اوست
این قدم را صدق گویند اهل دل
قلب گردد زو به طاعت مستقل
پیش از آن کآید ز محبوبش پیام
جان به کف در بندگی دارد تمام
می دود از بهر فرمانش به سر
کرده جان در کار یار از پیشتر
عشق آمد عقل را از یاد برد
دفتر و طومار ما را باد برد
نی نشان از صدق ماندم نه از قدم
نک به جاهل وصف ایجاد و عدم
اوفتادم رفتم از مستی ز دست
تا کجا شد می فروش و می پرست
دور آخر گشت و جز ساقی به هوش
نیست کس از می کشان خرقه پوش
می شنیدم زو خود این افسانه من
چند پیمودم بر او پیمانه من
باید اندک بعد از اینش داد جام
زآنکه مأمور است بر نظم کلام
باید آوردش به تدبیری به هوش
تا نماند لب ز گفتارش خموش
گر به هوشم من وگر مست و خراب
بازگردم جانب نظم کتاب
ساحران گفتند بر فخر کبار
ساحری این مرد باشد آشکار
این دلیل است آنکه قوم ناقبول
غیر عادت دیده بودند از رسول
حق شما را باشد او پروردگار
آنکه از قدرت بدون عون و یار
آفرید او این سماوات و زمین
جمله را شش روز ز ایام مبین
گشت پس بر عرش مستولی خود او
شرح این از سوره اعراف جو
همچنین اندر بیان بسمله
سر شش روز آمد اندر مسأله
نیست بر تکرار حاجت کن رجوع
بهر فهمش کز چه کرد اینسان شروع
میکند تدبیر بی همدست و عون
مقتضی گشت آنچه در ایجاد کون
نیست کس را شافعی از هیچ رو
در قیامت جز ز بعد از اذن او
تا بدانی نور ندهد آفتاب
جز به اذن آنکه دادش نور و تاب
آن خدایی کاین صفات استش به کار
مر شما را باشد او پروردگار
پس پرستید آن خدا را در پسند
یا نمی گیرید آیا هیچ پند
زینکه او جز بر تمام ماخلق
بر پرستش نیست غیری مستحق
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş