بخش ۴۵ - خطاب‌ با زمین‌ و کوهها

S Safi
0 Altın Yaprak
ای زمین آرام گیر این جنبشت چیست مر افتاده بر جان آتشت خود تو را دادیم ما حکم سکون چون روی زین حکم و حد خود برون گر تو را بود اختیاری ای فضول آن امانت را نکردی چون قبول در سکون چون نیستی مختار تو هل تزلزل را ممان از کار تو بردباری تو نبود ز اختیار ز اختیار ما تو گشتی بردبار اختیار ما که در قدرت سر است بر تو و بر آسمان ها لنگر است ترک خودکامی بگو بر کام باش اختیاری نیستت آرام باش هست مختار آدم کامل عیار کآن امانت یافت بر وی انحصار لاجرم در عشق ما ممتاز شد محرم ما در هزاران راز شد با کمال اختیار از عشق یار ترک جان و سر کند بی اختیار آری آری حاصل عشق است این تو نداری باش آرام ای زمین اهل خود را ور که داری آرزو این زمان یکجا بری در خود فرو این خلاف اختیار و کار ماست شانه دزدیدن ز زیر بار ماست تو مشو زین ناله های العطش که ز طفلان است برپا مرتعش بانگ عشق است این خروش و این صدا که زند عشاق را هر دم صلا تا که را باشد به تن جان ملوک زیر بار عشق آید همچو لوک تو ز بانگ العطش بر خود مپیچ کاین صلای عشق باشد در بسیج کوهها را گو به جای خود روند بر شکوه و وزن خود ثابت بوند نیست بهر سنگ تکلیف جهاد در حد خود باید او باشد جماد هر کدامی راست در دل معدنی یا هر آن را هست از هستی فنی در فن خود باید ار برپا بوند همچو سابق حفظ معدنها کنند فیض ما زآنها نیابد انقطاع جای خود گیرند و یابند ارتفاع هین روید ای کوهها بر جای خویش با شما لطفم بود زین بعد بیش هر کدامی را شکوه افزون دهم گنج قارون رفعت گردون دهم چون شما در مهر من پاینده اید بر شما رفعت دهم تا زنده اید

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.