شمارهٔ ۳۸
S Safi
0
Altın Yaprak
مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
که از تن می رود دنبال آن محمل نشین جانم
مکن بر من ملامت گر ز چشم موج خون خیزد
که اندر بحر هجرانست هر دم خوف طوفانم
عجب نبود اگر پیراهن طاقت قبا گردد
بود هر لحظه چون بر دست انبوهی گریبانم
امان ندهد مرا غم آنقدر کز دل کشم آهی
مجال از چشم سوزن تنگتر گردیده می دانم
مگر می رفتش از خاطر هوای ماه کنعانی
چنین می دید در بین الحزن گر پیر کنعانم
شب اندر خواب می گفتم سخن با زلف مشکینش
سیه روزیست تعبیرش که مو بر مو پریشانم
ندادم هیچ مجنونی سراغ از خیمه لیلی
فزون گشت ار چه گام اندر ره از ریگ بیابانم
از آن خال سیه خاطر نشد ز اندیشه ام خالی
که ه ندوی خود آیین خواهد از کف برد ایمانم
خط نو رسته باشد بر کمال حسن او آیت
خوش از بستان روح افزایش آید بوی ریحانم
کجا من ترک می گویم که هوشم می رود از سر
یکی کاید بگوش از کوی عشق آواز مستانم
خرابی از خراباتی شدن می گفت و می دیدم
که از سر رفته رفته می رود سودای سامانم
بیادم یاد او نگذاشت حرفی ور گهر خواهی
بدامن بر چو گردد موج زن دریای عمانم
خموشی شرط عشق آمد نه من گویم که در مستی
ندانم کیست می گوید سخن زین رمز حیرانم
صفی را عشق و رندی سرنوشت افتاد در قسمت
چه باک ار بی نمازی گوید آلوده است دامانم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş