شمارهٔ ۴۰
S Safi
0
Altın Yaprak
می برد دل من بان ترک ختایی چون کنم
با شکنج طره اش زور آزمایی چون کنم
خواستم جویم میانش بست عقلم را بموی
با چنین بیدانشی کشور گشایی چون کنم
خال او دیدم پی آن دانه رفتم سوی دام
از کمند پرخمش فکر رهایی چون کنم
از هواگیری آن گیسو شکستم پر و بال
مرغ دامم من بشاهین هوایی چون کنم
عشق دریاییست کانجا چاره نبود بر غریق
آشنا دروی باین بی دست و پایی چون کنم
ما و عجز بینوایی یار و استغنا و ناز
تا باستغنای او با بینوایی چون کنم
پیش شمع روی او پروانه سان می سوخت جان
در شبان وصل تا روز جدایی چون کنم
ناله های عاشقی آید زهر بندم چونی
گوش جانم بر نغمه چنگی و نانی چون کنم
گر نیاید بر بهای باده ام روزی بکار
خرقه و سجاده را در تنگنایی چون کنم
دلق و تسبیحم بمی شد رهن در کوی مغان
با چنین تردامنیها پارسایی چون کنم
عاشقانرا دل ز کبر و کبریایی رسته است
کبریایی عشق بینم کبریایی چون کنم
دل شکست از زلف یارم پر ز غم ساغر ز سنگ
استخوان دیگر نگیرد مومیایی چون کنم
بنده عشقم نخوانم بعد ازین فرمان عقل
از خدایی رسته باشم کد خدایی چون کنم
ناصحم گوید صفی می نوش و از زاهد بپوش
من بصفوت زاده ام این بی صفایی چون کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş