شمارهٔ ۴۶
S Safi
0
Altın Yaprak
گفتم که بجام تست خون دل ناچیزم
گفتاکه بود خونها در ساغر لبریزم
گفتم بجهان صد شور انگیخته ای از لب
گفتا پس ازین بینی شوری که برانگیزم
گفتم دل سودایی مجنون شد و صحرایی
گفتا که به بند آید چون طره فرو ریزم
گفتم که قیامت هاست ای پرده نشین از تو
گفتا که قیامت بین آن لحظه که برخیزم
گفتم بگرفتاری جویم ز که دلداری
گفتا دل اگر داری از زلف دلاویزم
از سلسله کار دل هر چند که شد مشکل
زلف تو نه بگذارد کز سلسله بگریزم
گشتند به غمخواری در ناله و در زاری
مرغان شباهنگم مستان سحر خیزم
برخاست صفی آسان خود از سر عقل و جان
تا با غمت از پیمان بی این دو بر آمیزم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş