شمارهٔ ۴۶
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
چشمم به انتظار تو تا شام بر در است
آن شب که بی تو صبح شود روز محشر است
خواهم سری به پای سمند تو سود از آنک
نعل سمند تیزتگت زیب افسر است
خرم صباح عید که بر تو نظر کنم
نوروز من به روی تو نوروز دیگر است
گفتم که خاری از مژه اش بر دلم خلید
هر کس که دید گفت که این زخم خنجر است
زیور مبند زینت ما بندگی توست
آن را که داغ توست چه حاجت به زیور است
از یک خدنگ غمزه فکندم به خاک و خون
وز بستنم گذشت که این صید لاغر است
می خواستم ز قید غمت وارهم چه سود
خاقان به فکر دیگر و دل فکر دیگر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş