شمارهٔ ۴۷
S Safi
0
Altın Yaprak
خواهم از دیوانگی هر چند بکشم دست من
باز در زنجیر گیسویی شوم پابست من
گیرم از ساقی نگیرم من بهشیاری شراب
چون کنم کز حال گردم زان دو چشم مست من
همچو مرغ و ماهی اندر زلف یار افتاده ایم
ما و دل او در هزاران دام و درصد شست من
گرچه این پیوستگی زایمان و جان ببریدن است
مو بمو خواهم دل اندر زلف او پیوست من
گر در این صوفی گری دستم نگیرد می فروش
باز کی خواهم ز عجب خانقاهی رست من
گفته خواهم عیادت کرد از بیمار عشق
تا توآیی بر عیادت رفته ام از دست من
صد قیامت رفت و برنگرفتیم روزی ز خاک
پیش بالای بلندت هرچه گشتم پست من
گفته هستی صفی را کرده محروم از وصال
روی بنما تا به کلی بگذرم از هست من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş