شمارهٔ ۱۰۹
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
خوش میگذرد آنکه مرا روح روانست
واندر پی او از تن من روح روانست
موییست میانش که از آن هیچ نشان نیست
جز لاغری من که در آن موی میانست
تا دیده ام آن لعل لب و قامت و رخسار
کی در نظرم کوثر و طوبی و جنانست
چشمش همه تیر مژه پیوسته بر ابرو
این ترک سیه مست عجب سخت کمانست
تنها نه مرا کرده پریشان سر زلفش
آشفته آن طره دل خلق جهانست
دست از سر و جان شو بره عشق که این راه
اول قدمش پای زدن بر سر جانست
در بادیه عشق بزن خیمه صغیر
کانجا نه دگر صحبت کون و نه مکانست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş