شمارهٔ ۱۹۰
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
بر دل چو یاد لعل لب یار بگذرد
گویی مسیح بر سر بیمار بگذرد
صد داغ لاله را بنهد روی داغ اگر
روزی بباغ آن گل بی خار بگذرد
یکبار هر که بنگرد آن روی دلربا
از جان و دین و دل همه یکبار بگذرد
چشم یقین گشا و رخش بی گمان ببین
حیفست عمر جمله به پندار بگذرد
هوشیار دیده ایم بسی مست می رود
مرد آن که مست باشد و هشیار بگذرد
بر بازوی کمان کشت ای مدعی مناز
تیر دعا ز گنبد دوار بگذرد
رشگ آیدم ببخت بلند صبا که آن
هر نیم شب بگیسوی دلدار بگذرد
عاشق ز جان خویش تواند گذشت لیک
هرگز گمان مدار که از یار بگذرد
در خانهی که پرده گشاید ز چهره یار
تا عرش نور از سر دیوار بگذرد
بگذشت بر صغیر و نشاند آتش غمش
آنسان که عفو حق بگنهکار بگذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş