شمارهٔ ۲۰۶
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
چون بت من شانه بر زلف چلیپایی کشد
دل عنانم از مسلمانی بترسایی کشد
بار عشقی را که من در ناتوانی میکشم
کی تواند آسمان با آن توانایی کشد
حاصلش جز لغزش پا نیست اندر راه عشق
آنکه هنگام بلا دست از شکیبایی کشد
عاشقی نازم که بعد از مرک مجنون نام او
تا قیامت بهر لیلی بار رسوایی کشد
خاک بوسد پای یار و خلق عالم خاک را
بندگی کن خواهی ار کارت بمولایی کشد
تا بود جان بر لب جانان هوس دارم بلی
کی مگس پا از در دکان حلوایی کشد
در جهان هر کس ز مینای قناعت مست شد
همتش کی منت از این چرخ مینایی کشد
صحبت تنها ملال آرد صغیرا سعی کن
حالتی جو تا مگر رختت به تنهایی کشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş