شمارهٔ ۳۰۸
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
جز رخ دلستان نمی بینم
هیچکس غیر آن نمی بینم
کی کنم چاره غمش که دمی
از غم او امان نمی بینم
ور بخواهم عنان خود گیرم
در کف از خود عنان نمی بینم
در رهش از کدام خود گذرم
من که خود در میان نمی بینم
با وجودی که بی نشانست او
بجز از او نشان نمی بینم
اینکه جز زلف او ندارم جای
غیر از این آشیان نمی بینم
غیر سودای او ز هر سودا
سودی الا زیان نمی بینم
هر طرف بنگرم صغیر جز او
در نهان و عیان نمی بینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş