شمارهٔ ۷
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
هر گه بیفشانی به رخ زلف سیاه خویش را
مانند شب سازی سیه روز من دلریش را
خویشان دهندم پند و من بیگانه ام ز ایشان بلی
عشق تو هر جا پا نهد بیگانه سازد خویش را
شاهان عالم را بود گاهی نظر سوی گدا
ای خسرو خوبان ببین یک ره من درویش را
بی شک ببازد دین و دل زنار بندد بر میان
زاهد ببیند گر چو من آن زلف کافر کیش را
نوش است وصل آن صنم نیش است طعن بیخبر
خواهی اگر آن نوش را آماده شو این نیش را
جز یار کو جز یار کو عاشق شو و او را ببین
ای فلسفی یک سو بنه این عقل دوراندیش را
آن اصل هر بیش و کمت خواهی درآید در نظر
بیرون کن از دل ای صغیر آمال کم یا بیش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş