شمارهٔ ۷۹
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
ای نام عاشق سوز تو ورد زبان ها
وی یاد جان افروز تو آرام جان ها
با اینکه بیرون از زمان و از مکانی
شاه زمان ها هستی و ماه مکان ها
گفتی نفخت فیه من روحی به قرآن
هستی خود ای جان جهان روح روان ها
منزل گرفتنی در دل دلدادگانت
گرچه نگنجی در زمین و آسمان ها
فرط ظهورت پرده روی نکو شد
ای بی نشان پنهان شدستی در نشان ها
نقش بدیعی باشدت از خامه صنع
هر گل که می روید به طرف بوستان ها
هرگز ندیدیم از تو غیر از مهربانی
ای مهربان تر از تمام مهربان ها
وصفت نیامد در بیان یک از هزاران
چندان که گفتند اهل بینش داستان ها
کی می توان بردن صغیر این ره به پایان
در این بیابان گشته گم بس کاروان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş