شمارهٔ ۴۰ - اسباب درویشی
ص صغیر اصفهانی
0
Altın Yaprak
بوالهوس دل به هوا بسته یی
گفت بدرویش ز خود رسته یی
کاین دل من مایل درویشی است
در طلب مصلحت اندیشی است
خضر ره من شو و بنما رهم
کن ز ره فقر و فنا آگهم
تا که رسانیم بدین افتخار
گو که فراهم کنم اسباب کار
گفت که ای مانده به اسباب در
باید از این مرحله کردن گذر
آنچه که اسیاب بدین فن بود
از سر اسباب گذشتن بود
آنچه که سرمایه درویشی است
مایه ز کف دادن و بی خویشی است
این ره هربوالهوس خام نیست
راه حق است این ره حمام نیست
گر طلبی حق ز خودی شو جدا
می نشود جمع خودی با خدا
هم تو صغیر از خودی آزاد باش
بیخودی آور بکف و شاد باش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş