شمارهٔ ۱۵۱
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
مرغ دل با زلف او آرام نتوانست کرد
گرچه مرغی آشیان در دام نتوانست کرد
بارها کردیم ساز می کشی از باده هم
چاره ی نا سازی ایام نتوانست کرد
شد چنان شرمنده از رنگ لب میگون یار
ساقی محفل که می در جام نتوانست کرد
چشم او را دیدم و چشم از جهان بستم که گفت
خویش را قانع به یک بادام نتوانست کرد
در تمام عمر چندان نا امید از وصل بود
دل که هرگز این خیال خام نتوانست کرد
حسن روی نیکوان از بسکه آغازش خوشست
ترک آن ز اندیشه انجام نتوانست کرد
گرچه ماندم چند روزی زنده در هجران سحاب
لیکن آن را زندگانی نام نتوانست کرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş