شمارهٔ ۲۰۰
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
به راهی می کشد عشقم که پیدا نیست پایانش
خضر نبود عجب گر گم کند ره در بیابانش
اگر هردم بود صد عهد و پیمان با رقیبانش
نیندیشم که آن پیمان شکن سست است پیمانش
شب وصل است و می نالم که شاید چرخ پندارد
که باز امشب شب هجر است و دیر آرد به پایانش
به دانایی برد طفلی چو عقل از پیر کی حاجت
به تعلیم دبیرش باشد و حبس دبستانش
به دامی تا نیفتاده است مرغی در گلستانی
چه داند جایی هست خوش تر از گلستانش
نباشد در بری آن دل که نبود مهر دلدارش
نیاید بر تنی آن جان که نبود عشق جانانش
کسی کو راه یابد در حریم وصل او باید
چه باک است از جفای پاسبان و جور دربانش
چو بر سر رهروی شوق حرم دارد چه باک آری
به هر گامی اگر در پا خلد خار مغیلانش
سحاب از چشم آن خورشیدوش باشد نهان بنگر
دو چشمم چون سحاب و قطره های اشک بارانش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş