شمارهٔ ۲۲
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
افزود جفای بت بیدادگرم را
زین به چه اثر بود دعای سحرم را
او از همه کس در طلب مژده مرگم
من هر دم ازین شاد که پرسد خبرم را
وقتی که ز کوی تو برد سیل سرشکم
داند همه کس خاصیت چشم ترم را
ذوقی ز اسیری بودم لیک نبندم
بر دام تو دل تا نکنی بال و پرم را
اذن نگهم جز به دم مرگ ندادی
کردی نگه آنگه پس اول نظرم را
گفتم چه شود گر به عتابی بنوازیم
گفتا به عبث تلخ چه سازم شکرم را
شاید که سری در قدمش سایم ازین پس
گر بخت کند خاک ره دوست سرم را
خوانند سحابم ولی آن خشک نهالم
کز من نرسد تربیتی برگ و برم را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş