شمارهٔ ۲۲۲
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
هر عهد به هر کسی که بستم
در عهد تو بی وفا شکستم
دلگیر به پرسش من آمد
پنداشت که من هنوز هستم
شادم که گرت چنین بود عهد
هر لحظه بدست تست دستم
جامی زد و با من آنچه خواهد
گوید به بهانه ای که مستم
افزود به حسرتم چو مردم
پنداشتم از غم تو رستم
نومیدی محرمان چو دیدم
پیوند امید ازو گسستم
ز آن روی سحاب سر بلندم
کاندر قدمش چو سایه پستم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş