شمارهٔ ۲۷۱
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
کاش اکنون که به کوی تو بود منزل من
بود بر پای من این بند که دارد دل من
از پی رنجش ساعد به شهیدان ستم
دعوی آن است که در حشر کند قاتل من
در برم دل تپد از شوق خدنگت همه عمر
مگر آن روز که در خاک طپد بسمل من
در جهان شاید اگر نیست غمی زانکه به دهر
هر غمی بود سرشتند به آب و گل من
هست محرومی من باعث نومیدی غیر
به که از وصل تو حاصل نشود مشکل من
جان از آن مانده به تن تا که شود برخی او
گر قبولش فتد این تحفه ی ناقابل من
ریخت خونم به یکی زخم و مرا کشت سحاب
لیکن از آرزوی زخم دگر قاتل من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş