شمارهٔ ۴۵
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
گویند که در شرع نبی باده حرام است
در کیش من آن باده که بی دوست به جام است
کس روز وصال تو نداند که کدام است
کآن روز همان صبح نگشته ست که شام است
در بزم تمام است غم ار یار نماند
ور ماند و بیگانه رود عیش تمام است
تا مرغ دل آزاد نگردید ندانست
کآرامی اگر هست در آن گوشه دام است
آن چشم که چون آهوی وحشی رمد از من
ای غیر ندانم به چه افسون به تو رام است
در طره خود شیفته تر از همه دل ها
داند که دلی هست و نداند که کدام است
از رحمت خاصش به من ای شیخ سخن گوی
افسانه دوزخ پی تهدید عوام است
نه طاقت سنگ ستمت دارم ازین بیش
نه قوت پرواز از آن گوشه بام است
گفتم که دلش ز آرزوی وصل تو بگداخت
گفتا ز چه پس فکر سحاب این همه خام است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş