شمارهٔ ۶
س سحاب اصفهانی
0
Altın Yaprak
شعله ور چون برق خواهم بی تو آه خویش را
تا کنم زان چاره روز سیاه خویش را
نیست ناز و غمزه در فرمان او چون خسروی
کز خرابی منع نتواند سپاه خویش را
شکوه او جرم ما وین جرم را دل عذر خواه
تا چه سان خواهیم عذر عذرخواه خویش را
بس که باشد مایل خود شرم را بندد به خویش
کافگند بر خویشتن دایم نگاه خویش را
من ندانستم بود کشتن سزای جرم مهر
ورنه زو پنهان نمیکردم گناه خویش را
نیست میر کاروان را ایمنی زآسیب راه
تا نباشد رهنما گم کرده راه خویش را
گرچه پیر سالخوردی شد سحاب اما کند
صرف ماه خردسالی سال و ماه خویش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş