شمارهٔ ۱۴ - و برای او همچنین
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
ای کشته غلتان به خون ای علمدارم
بردی ز دل صبر و سکون ای علمدارم
ای زاده حیدر چه شد زور و بازویت
از چه ز زین گشتی نگون ای علمدارم
جان برادر حال من بی تو درهم شد
از بی کسی پشتم شکست قامتم خم شد
صبر از کفم برباد رفت و طاقتم کم شد
داد از سپهر واژگون ای علمدارم
جان برادر بعد تو شد حسین بی يار
کردند دستت را قلم فرقه اشرار
چون بازوی شیرافکنت اوفتاد از کار
شد کوکب بختم زبون ای علمدارم
چشم سکینه در حرم ماند اندر راه
از بعد تو دست من از چاره شد کوتاه
غیر از خدا نبود کسی از دلم آگاه
بی تو روم در خیمه چون ای علمدارم
بعد از تو شد اندر جهان دربه در زینب
در دست دشمن دستگیر خون جگر زینب
با شمر دون شد سوی شام همسفر زینب
گر بود ایمن تا کنون ای علمدارم
بهر شبیخون روز و شب لشکر ماتم
شد سوی صامت رهنمون ای علمدارم
تنها نه من گردیده ام با غمت همدم
زد تا قیامت ماتمت شعله در عالم
بهر شبیخون روز و شب لشکر ماتم
شد سوی صامت رهنمون ای علمدارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş