شمارهٔ ۴۰
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
هجوم غم رسید اندر دل و راه فغان گم شد
مران ای ساربان محمل که امشب کاروان گم شد
مگر مرغی رها گردید از کنج قفس دیگر
که از نالیدن او دست و پای باغبان گم شد
ترا گفتم مپیچ ای مرغ دل بر زرف پرچینش
ز من نشنیدی و روز تو شب شد آشیان گم شد
موخونم ریختی دیگر چرا کردی تو پا مالش
زدی بر هم صف مژگان و قاتل از میان گم شد
زدی تا بیرق بیداد را در ملک نیکویی
نشان مهر و بنیاد محبت از جهان گم شد
به منع بی دلان ناصح چرا بیهوده می کوشی
دلی گر بود ما را بر سر زلف بتان گم شد
ز بس می کرد صامت آرزوی راه گمنامی
کنون از بی نشانی های یار از وی نشان گم شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş