شمارهٔ ۴۱
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
دو زلفت ای صنم چون عقرب جرار می ماند
شکنج طره خم در خمت چون مار می ماند
به صیادی چون آهوی دو چشمت می شود مایل
دو ابروی کجست چو نخنجر خونخوار می ماند
به گلزار جمال بی مثالت بسته ام دل را
که آب و تاب وی با عارض دلدار می ماند
ز باغ ای باغبان بیرون مکن بیچاره گلچین را
که بی گل در خزان زین باغها بسیار می ماند
دریغ از عمر کوتاغه من و هنگامه هجران
که بر دل داغ وصل بی نشان یار می ماند
ز سر نقطه لعل لبت بس گفتگو باشد
ولی اسرار وی در پرده پندار می ماند
بشو از آب ای واعظ خدا را دفتر خود را
که گفتار خوشت برعکس این رفتار می ماند
علو قدر اهل فقر را اندر قیامت بین
کنون در پیش چشم اهل دنیا خوار می ماند
بتبر طعنه دشمن صبوری پیشه کنصامت
اگرچه صبر قدری درنظر دشوار می ماند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş