شمارهٔ ۴۷
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
کسی که در صف مستان به احتراز نشیند
چه قابل است که در بزم اهل راز نشیند
بپای خیز و در این شهر غارت دل و دین کن
تو را که گفت نشین تا که فتنه باز نشیند
سعادت ابدی چون نوشته بر پیر تیرت
بهر دلی که نشیند بگو به ناز نشیند
همای عشق چون آگاه بود ز سلطنت فقر
همیشه بر سر رندان پاکباز نشیند
محبت است که باید چو روح از تن محمود
برون شود بسر طره ایاز نشیند
به هر طرف نکند جلوه گر جمال تو از چیست
گهی بدیر و گهی بر در حجاز نشیند
دگر مگوی ز زلفش که دام جمله دلهاست
کزین مقدمه صامت سخن دراز نشیند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş