شمارهٔ ۶۲
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
روزگاریست که ما طالب دیدار توییم
همه دیدار تو جوییم و گرفتار توییم
هر کسی را به کسی هست سر سودایی
سود ما را بود آخر که خریدار توییم
ای گل گلشن امید ز ما دیده مپوش
که اگر نیک و اگر بدهمگی خار توییم
روز ما خوش که چو تو شمع شبستان داریم
همه پروانه آن پرتو رخسار توییم
آنچه بر ما رسد از عشق ملک را نرسد
هست معلوم که ما قابل اسرار توییم
جور نو آنکه خم زلف تو چون زنجیر است
کار ما آنکه ز هر سوی گرفتار توییم
پیش از آن کز می و معشوق پدید آمده ایم
ما همه مست می و ساعر سرشار توییم
گر تو را عار بود از سخن و یاری ما
ننگ ما نیست به هر جا که بود یار توییم
سخت با صامت افسرده شوی بر سر جور
ما اگر خار و اگر گل که ز گلزار توییم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş