شمارهٔ ۱۰ - زبان حال صغریٰ خاتون
ص صامت بروجردی
0
Altın Yaprak
رفتی ای جان پدر سوی سفر از بر صغریٰ
سوختی از شرر دوری خود پیکر صغریٰ
دارم امید به هر جا روی ای باب گرامی
که خدا کم نکند سایه تو از سر صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
دلم از دوری روی تو دگر تاب ندارد
طاقت هجر تو ای ماه جهان تاب ندارد
چشمم از گریه شده خشک و دگر آب ندارد
عوض اشک ببین دیده از خون تر صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
گوییا مرحمتی با من بیمار نداری
من تب دار حزین را به وطن از چه گذاری
ببرم سوی سفر همره خود از ره یاری
که به همراهی ات آیم به پی نصرت و یاری
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
ترسم ای شاه حجازی که کنند اهل نفاقت
غرقه در خون جگر سوخته در ملک عراقت
دستم از دامن خود دور مفرما که فراقت
زند از سنگ دلی سنگ به بال و پر صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
آسمان ساخت برون دامن لطف تو ز دستم
سنگ بر شیشه دل کرد رها بهر شکستم
با چه تقصیر ندانم به چنین روز نشستم
ای جمالت به شب تار مه انور صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
خوش به احوال عمویم که بود همره راهت
باد روشن همه جا دیده اکبر ز نگاهت
حق نگهدار تو و یاور و انصار و سپاهت
ای پدر جان تو و جان علی اصغر صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
می نهی در وطن اکنون که مرا یکه و تنها
شو به محشر ز وفا شافع صامت بر یکتا
تا که آزادی کونین کند از تو تمنا
روی امید نهاده است به خاک در صغریٰ
مرو ای یاور صغریٰ به سفر از بر صغریٰ
مشکن از الم خود دل غم پرور صغریٰ
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş