بخش ۳۲ - حکایت
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
دوش ناگه نهفته از اغیار
یافتم بر در سرایش بار
مجلسش زان سوی جهان دیدم
دور از اندیشه و گمان دیدم
مجمعی دیدم پر از عشاق
جسته از بند گنبد زراق
چار تکبیر کرده بر دو جهان
گشته فارغ ز شغل هر دو جهان
باده از جام معرفت خورده
راه زان سوی شش جهت کرده
همه گویای بی زبان بودند
همه بی دیده نقش خوان بودند
ماجرایی که آن زمان می رفت
سخن الحق نه بر زبان می رفت
نکته ها رفت بس شگرف آنجا
درنگنجید صورت و حرف آنجا
صوت و حرف از جهان جسم بود
بهر ترکیب فعل و اسم بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş