بخش ۱۰ - التمثیل بقصّة آدم علیهالسلام و سبب عشقه
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
دل خریدار نیست جز غم را
آن بنشنیده ای که آدم را
عز علمش سوی جنان آورد
دل عشقش به خاکدان آورد
چون ره علم رفت سلطان شد
چون ره دل گرفت عریان شد
چون همه لطفها بدید از حق
عشق جانش ندا شنید از حق
ای که ذاتت چو عقل فرزانه ست
عشق مگذار کو هم از خانه ست
زیرکی دیو و عاشقی آدم
این بمان تا بدان رسی دردم
عشق در پیش گیر و دل بگذار
که ز دل خیره بر نیاید کار
مرد را عشق تاج سر باشد
عشق بهتر ز هر هنر باشد
عاشقی بسته خرد نبود
علت عشق نیک و بد نبود
آدم از عشق اهبطوا منها
آمد اندر جهان جان تنها
عقل عزم احاطت وی کرد
غیرت عشق پای او پی کرد
برگزیده دو مرغ بهر دو کار
عقل طوطی و عشق بوتیمار
قدم عقل نقد حالی جوی
شعله عشق لاابالی گوی
باشه عقل صعوه گیر بود
کرکس عشق بازگیر بود
در ره عشق ما همه طفلیم
عاشقان صافیند و ما ثفلیم
بالغ عقلها بسی یابی
بالغ عشق کم کسی یابی
در جهانی که عشق گوید راز
عقل باشد در آن جهان غماز
تا تو به مانده ای و عقل توباز
تو چو کبکی و عشق همچون باز
حق پژوهان که راه دل سپرند
عقل را لاشه دبر شمرند
محدث از خلقت قدم که بود
روز کور از سپیده دم که بود
عشق را جان بلعجب داند
زانکه تفسیر شهد لب داند
صورت عشق پوست باشد پوست
عشق بی عین و شین و قاف نکوست
در ره عاشقی سلامت نیست
اضطرابست و استقامت نیست
صفت عاشقان ز من بشنو
ور نداری مرا برو به دو جو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş