بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
معرفت را شرف پناه شماست
مغفرت را علف گناه شماست
آدمی بهر بی غمی را نیست
پای در گل جز آدمی را نیست
همه مقصود آفرینش اوست
اهل تکلیف و عقل و بینش اوست
عرش و فرش و زمان برای ویست
وین تبه خاکدان نه جای ویست
او در این خاک توده بیگانه است
زانکه با عقل یار و همخانه است
خنده و گریه آدمی داند
زانکه او رنج و بی غمی داند
شادی از اهل عقل بیگانه است
آدمی را خود انده از خانه است
غم در آنست کز تن آسانی
بی غمی را تو غم همی خوانی
غم تو را می خورد ز بی خطری
تو چنان کس نه ای که غم نخوری
چون ترا خورد و گشت فربه غم
غم تو شد فزون و مردی کم
علف غم تویی در این عالم
چون تو رفتی علف نیابد غم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş