بخش ۲۰ - حکایة و مثل
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
گفت بهلول را یکی داهی
جبه ای برد بخشمت خواهی
گفت خواهم دویست چوب بر او
گفت چوبت چه آرزوست بگو
گفت زیرا که در سرای غرور
راحت از رنج دل نباشد دور
از پی آنکه در سرای سپنج
هیچ راحت نیافت کس بی رنج
اندرین منزل فریب و غرور
راحت از رنج دل نبینم دور
جبه مرد زهد و سنت اوست
زانکه تصحیف جبه جنة اوست
جبه برد را چه خواهم کرد
جبه ای بخش نام او آورد
زانکه اندر سرای راحت و رنج
از پی نام خود نه از سر خنج
هرچه گردون به خلق بسپردست
نام جمله به نزد من بردست
راز این کلبه نفس غمازست
عقل کل گنج خانه رازست
چه ستانی ز دست آنکس قوت
که کند درس علم مات یموت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş