قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۳ - در حکمت و موعظت
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
ای منزه
ذات تو عما یقول الظالمون
گفت
علمت جمله را ما لم تکونوا تعلمون
چون منزه باشد از هر عیب ذات پاک تو
جای
استغفارشان باشد و هم یستغفرون
امر امر تست یارب با پیمبر در نبی
گفته ای
أم أبرموا أمرا فإنا مبرمون
گوش حس باطنم کر باد اگر نشنوده ام
با
ندایت ارجعي کل إلینا یرجعون
در ازلمان گفته ای لا تقنطوا من رحمتي
دیگران
را گفته ای منهم إذا هم یقنطون
هست در توفیق تو طاعت رفیق بندگان
ای به
شارع گفته في الخیرات بل لا یشعرون
در
جزاء و در سزای کس تو مستعجل نه ای
گفته ای
هذا الذي کنتم به تستعجلون
گر
بهشت و دوزخ اندر کسب کس مضمر بود
گر
بهشت و دوزخ از کسب ست مما یکسبون
آتش دوزخ نسوزد بنده را بی حجتی
تا
نگوید بارها إنا إلیکم مرسلون
جادوان
گفتند آمنا برب العالمین
گفته ای
در جادویی إنا لنحن الغالبون
مر زمین و آسمان را نیست چون تو خالقی
خلق
مخلوقند و تو خالق و هم لا یخلقون
حافظ و
ناصر تویی مر بندگان خویش را
کیست
جز تو حافظ و ناصر و هم لا ینصرون
ای ز حق اعراض کرده چون پرستی بت همی
حاجت
از بت چون همی خواهی و هم لا یسمعون
بت
پرستیدن همی دنیا پرستیدن بدان
گفت در
کفران نعمتشان و أنتم تکفرون
حق پرستی بهترست از بت پرستی خلق را
بت
پرستی زرپرستی دان و کانوا یعبدون
تا نگیرد دست مردان دامن دین هدیٰ
دین و
دنیاشان همی گوید و هم لا یهتدون
دین دین داران بماند مال دنیادار نه
مرد را
پس دین به از دنیا و مما یجمعون
گر مقدس گردد اندر مقدس قدسی کسی
همچو قدوسان
بود در خلد فیها خالدون
ور کنی بر معرضه فرمان حق را عرض دین
چون
کنی اعراض گویندت و أنتم معرضون
هست در منشور دین توقیع امر و نهی تو
امر و
نهیش را کنم اظهار کنتم تکتمون
در جهان روشنی باید برایت حسن و جاه
تا چو
حسانی نگویندت فهم لا یعقلون
ور چو سلمان با مسلمانی ز دنیا بگذری
بگذر
از دنیا برون إلا و أنتم مسلمون
ور به جهد از زحمت اشکال حسی نگذری
در
مقام قدس گویند إنهم لا یذکرون
از مقام نفس حیوانی گذر کن تا چشی
در
مقام قرب با روحانیان ما تشتهون
کمتر از نحلی نباید بود وقت انگبین
نفع او
اندر درخت و کوه مما یعرشون
عجز تو در ذکر فکرت زاد تو معجز شود
گر ز عجز خلق گویند إنهم لا یعجزون
دست در ایمان حق زن تا ز دوزخ بگذری
تا به دوزخ در نگویندت فهم لا یؤمنون
توشه از تقوا کن اندر راه مولا تا مگر
در ره
عقبا بگویندت فهم لا یتقون
شاعر انعام حق باش ای سنایی روز و شب
تا چو
بی شکران نگویندت فهم لا یشکرون
دست در فتراک صاحب شرع زن کایزد همی
گوید
او را بهر امرش یفعلوا ما یؤمرون
هر که لا خوف علیهم گوید اندر گوش تو
هم تواند گفت در گورت و هم لا یحزنون
ظلم کم کن بر تن خود تا که ثبت از دست دین
آید
اندر نامه عمرت و هم لا یظلمون
ای به علم بی عمل شادان درین دار فنا
گفته
همچون عامل عالم فإنا عاملون
شو
بخوان التایبون العابدون الحامدون
سابحون الراکعون الساجدون الآمرون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş