قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار
س سنایی غزنوی
0
Altın Yaprak
مرد هشیار در این عهد کم است
ور کسی هست بدین متهم است
زیرکان را ز در عالم و شاه
وقت گرم است نه وقت کرم است
هست پنهان ز سفیهان چو قدم
هر کرا در ره حکمت قدم است
و آنکه را هست ز حکمت رمقی
خونش از بیم چو شاخ بقم است
و آن که بیناست برو از پی امن
راه دربسته چو جذر اصم است
از عم و خال شرف هر همه را
پشت و دل بر شبه نقش غم است
هر کجا جاه در آن جاه چه است
هر کجا سیم در آن سیم سم است
هر کرا عزلت و خرسندی خوست
گرچه اندر سقر اندر ارم است
گوشه گشته ست بسان حکمت
هر که جوینده فضل و حکم است
دست آن کز قلم ظلم تهی ست
پای آنکس به حقیقت قلم است
رسته نزد همه کس فتنه گیاه
هر کجا بوی تف و نام نم است
همه شیران زمین در المند
در هوا شیر علم بی الم است
هر که را بینی پر باد از کبر
آن نه از فربهی آن از ورم است
از یکی درنگری تا به هزار
همه را عشق دوام و درم است
پادشا را ز پی شهوت و آز
رخ به سیمین بر و سیم ستم است
امرا را ز پی ظلم و فساد
دل به زور و زر و خیل و حشم است
سگ پرستان را چون دم سگان
بهر نان پشت دل و دین به خم است
فقها را غرض از خواندن فقه
حیله بیع و ربا و سلم است
علما را ز پی وعظ و خطاب
جگر از بهر تعصب به دم است
صوفیان را ز پی راندن کام
قبله شان شاهد و شمع و شکم است
زاهدان را ز برای زه و زه
قل هوالله احد دام و دم است
حاجیان را ز گدایی و نفاق
هوس و هوش به طبل و علم است
غازیان را ز پی غارت و سهم
قوت از اسب و سلاح و خدم است
فاضلان را ز پی لاف فضول
روی در رفع و جر و جزم و ضم است
ادبا را ز پی کسب لجاج
انده نصب لن و جزم لم است
متکلم را از راه خیال
غم اثبات حدوث و قدم است
چرخ پیمای ز بهر دو دروغ
بسته مسطر و شکل رقم است
مرد طب را ز پی خلعت و نام
همه اندیشه برء و سقم است
مرد دهقان ز پی کسب معاش
از ستور و خر و خرمن خرم است
خواجه معطی ز پی لاف و ریا
تازه از مدحت و لرزان ز ذم است
باز سایل را در هر دو جهان
دوزخش لا و بهشتش نعم است
طبع برنا بر یک ساعته عیش
عاشق شرب می و زیر و بم است
کهل را از قبل حرمت و نسل
انده نفقه و زاد حرم است
پیر نز بهر گناه از پی جاه
تا دم مرگ ندیم ندم است
سعی ساعی به سوی سلطان آن
که فلان جای فلان محتشم است
چشم عامی به سوی عالم از آن
که فلان در جدل کیف و کم است
قد هر موی شکاف از پی ظلم
همچو دندانه شانه بهم است
مرد ظالم شده خرسند بدین
که بگویند فلان محترم است
همگان سغبه صیدند و حرام
کو کسی کز پی حق در حرم است
اینهمه مشغله و رسم و هوس
طالبان ره حق را صنم است
همه بد گشته و عذر همه این
گر بدم من نه فلان نیز هم است
اینهمه بیهده دانی که چراست
زان که بوالقاسمشان بوالحکم است
جم از این قوم بجسته ست و کنون
دیو با جامه و با جام جم است
با چنین موج بلا همچو صدف
آنکس آسوده که امروز اصم است
پس تو گویی که بر آن بی طمعی
از که همواره سنایی دژم است
چرخ را از پی رنج حکما
از چنین یاوه درایان چه کم است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş